فریاد من

نگاهم می کنی و می گذری!
بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد!
نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم!
با آنکه خوب مید انم تو اسیر دیگری هستی!
اما چگونه بگویم :
که منم لیلی تو
در دل نامت را فریاد میزنم
آنچنان که بند بند تنم می لرزد.
چه شب هایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم
و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی
و هزاران بار می گویم که دوستت دارم
و تو دستانم را عاشقانه می فشری
و آنگاه
بی واهمه.در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم
تا به دشت مهربانی خدا می رسم
اما افسوس که با آمدن سحر
باز تو دستانم را رها میکنی وبه سوی او می روی!!!




